خوابم گرفته
بهانه گير داده بچگي كن!
نكن
هيس
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : تیدا در ساعت 17:34
خوابم گرفته
بهانه گير داده بچگي كن!
نكن
هيس
به هواي بيرون مي روم تا عميق تر شوم
تر مي شوم
...
چه هواي احمقانة قشنگي ست
فرياد زدم: « شوخي بود، باور كن!
از پيش من نرو، تركم نكن !»
لبخندي ترسناك چهره اش را پوشاند،
به سردي گفت:
« در باد نايست، سرما مي خوري»
امشب را نخوابيده ام
فكر خواب نيز ديگر دير است...
صبح بخير!
فردا بي تو روز ديگري است...
دلتنگ...
دلگشاد...
بمببببببببببببب
موج انفجار
...
دنده ت نرم
صد دفعه گفتم توصيه هاي بابا برقي رو جدي بگير
خيلي نامردي...
صبحها قربون صدقم مي ري
عصرها زيرآبمو مي زني
قرارمون زیر بارون...
کنار هم بودنمون...
بعدشم سرما خوردن و به گه خوردن افتادنمون...
كه عشق آسان نمود اول
ولي بعدش فهميدم چه غلطي كردم
دوستت دارم ها دو دسته اند:
يا دروغند
يا دروغهاي مصلحتي...!
خوش به حال آسمون
دلش باز شد از بس گريه كرد
راستي من چطور دلمو باز كنم؟
...
با آچار؟؟
در باز كن؟؟
يا اف اف؟؟